مردی زیر باران از دهکدهء کوچکی می گذشت. خانه یی دید که می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود. مسافر فریاد زد: «هَي، خانه ات آتش گرفته است!»
مرد جواب داد: «می دانم!»
مسافر گفت: «پس چرا بیرون نمی آیی؟»
مرد گفت: «آخر، بیرون باران مي آيد. مادرم هميشه مي گفت: اگر زير باران بيرون بروي، سينه پهلو مي شوي.»
از: پائولو ئیلو
گردآوردهء مجتبی گیوه چی در مجموعهء «داستانک ها»
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط گل احمدنظری
|