تبليغاتX
باران، باران! ... - داستانک
ارتباط با نویسنده و آشنایی با آثار و دیدگاه های او
مردی زیر باران از دهکدهء کوچکی می گذشت. خانه یی دید که می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود. مسافر فریاد زد: «هَي، خانه ات آتش گرفته است!»

مرد جواب داد: «می دانم!»

مسافر گفت: «پس چرا بیرون نمی آیی؟»

مرد گفت: «آخر، بیرون باران مي آيد. مادرم هميشه مي گفت: اگر زير باران بيرون بروي، سينه پهلو مي شوي.»

             از: پائولو ئیلو

             گردآوردهء مجتبی گیوه چی در مجموعهء «داستانک ها»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط گل احمدنظری  |