در میان جیحون[آمودریا] و جُمنا
آرنولد ج. توین بی
گزارنده: گل احمد نظری آریانا
این کتاب به ارایۀ تأثیراتی از چند سفر به حوزۀ میان رود جیحون(آمو دریا) و رود جُمنا می پردازد. در این مسافرت هردو رود یادشده حدودم را می ساختند. اگرچه هردوتا را دیدم و از هیچ کدام هم نگذشتم؛ ولی از رود سیند در بین آن ها عبورکردم و باز هم عبورکردم. نام این رودهای مشهور، خط سَیرم را بر روی نقشه گذاشتند و از همین روی عنوانم را از آن ها گرفته ام.
سیند و جُمنا، هردو، در یک جلگۀ پهناور جریان دارند. هنگامی که از آب بخش آن ها می گذری در وضع طبیعی اراضی چیز گویایی نمی یابی. اما نمی توانی از چگونه گی تقسیم آب در میان سیند و آمو بی خبر باشی. این جا گسترۀ دامنۀ سلسله کوه هایی است که قله های آن ها در بیشترین مدت سال پوشیده از برفند. در درازای جنوب غربی تا شمال شرق، این سلسله بر ارتفاع خود می افزاید. به عنوان هندوکُش آغاز می شود و به کوه های پامیر می انجامد.
بر فراز هندوکش گذرگاه های کمی هستند. تنها دوتا از آن ها برای عراده ها قابل عبورند. در ششم می، 1960، از پایین ترینِ این معبرها، گذرگاه سبزک، انتقال به زحمت صورت می گرفت؛ حتا به وسیلۀ «لند روور». از دورترین زمانه های تاریخ تا حدود زمان حاضر، گذرگاه در مسیر عادی گام های مسافران به وجود می آمد. (در صورت مساعدت هوا) ساختن گذرگاه با عبور سواره توسط چاروا (الاغ)، سفری «تجملی» {de luxe} به حساب می رفت؛ و، برای انسان ها و چارواها، که یکسان از پا استفاده می کردند، همه معابر در طی چهار یا پنج ماه سال غیر قابل عبور بودند. گذرگاه بر فراز هندوکُش مفهومی هول انگیز خواهد داشت، و به یقین چنین بوده و است. نام کنونی این سلسله گفته می شود که معنای «کُشندۀ هندو» را می دهد. نام قدیمی تر آن که در یونانی به صورت پاروپانیزوس {Paropanisos} آمده، گفته می شود که به معنای « فرازناکتر از حد پرواز عقاب» است. این دیوارِ کوهی امتحان کرده است، به من گفته اند که سدی استوار است برای ماهی قزل آلا. این ماهی ها در انهاری جاگرفته اند که از رُخ شمالغرب سلسله فرومی ریزند؛ ولی هرگز موفق به تسلط بر انهار سرازیری جنوبشرق نشده اند. لاکن، در جایی که از پیشرفت ماهیان جلوگیری شده است، آدم ها توانسته اند راهی بیابند. بنا بر اسنادی که در دست داریم از دیرینه ترین اعصار انسان ها با تلاش زیاد به عبور از هندوکُش پرداخته اند. به هر حال، ایشان به عبور از گذرگاه های دشوار مشغول بوده اند: به سان کوچی ها، به سان پناهنده گان، به سان مهاجمان، به سان بازرگانان، به سان مبلغان و به سان زایران.
بشریت گذرگاه ناهموار هندوکُش را در زیر پاهای خود کوبیده است؛ زیرا این رشته کوه در بین دو جهانی قراردارد که تن به جدایی از یکدیگر نخواهند داد. این کوه در میان «نیم قاره» و تودۀ عمدۀ آسیا-اروپا{Eurasia} جای می گیرد؛ و، از آن گاه که نوع بشر برای نخستین بار به روی زمین گسترش یافت، مردم این دو حوزۀ بزرگ با وجود ممانعت گذرگاه به حصار سختی که در میان واقع بود بر گفتگو با یکدیگر تأکید داشته اند. در این روز، هزاران کوچی سالی دو بار معبر می سازند، با کودکان، بره ها، نوزادان، گوسفندان، بزها، خران، و شتران شان. و هندوکُش به ندرت به حیث یک مرز سیاسی خدمت کرده است. امروز این کوه با پاهای گشاده در دو سوی کشور پادشاهی افغانستان قد افراشته است. در نخستین سده های سنۀ عیسوی، هندوکُش به وسیلۀ امپراتوری کوشان با پاهای از هم گشوده گردن افراشته بود. این امپراتوری از آمو تا جُمنا وسعت داشت، و در تمام سفر خود هیچگاه از محدودۀ آن خارج نبودم. امپراتوری کوشان یکی از چهار نیرویی بود که دنیای متمدن را بین خود تقسیم کردند. این قدرت به روی زمین با پارتیا {Parthia} و چین مقابله و با امپراتوری رومی از طریق دریای عرب تجارت می کرد.
منطقۀ میان آمو و جُمنا صحنۀ رویدادهای قاطعی در تاریخ بشر بوده که توجه همیشه گی مورخان را فرا می خواند. این حوزه سال ها مرا به سوی خودکشانده است. در 1957 با نگاهی آنی به زلف پیچان این محبوب عطش دیدار آن در من افزود. در 1960 فرصت یافتم که در وقتی مناسب دیدار بیشتری با آن داشته باشم. دیگر این سفر و این کتاب.
آ. ج. ت.
شعـر تأمـل و وحـدت
جوهری ديگر بود در دست حيدر تيغ را (بيدل)
غلام حيدر يگانه، از شاعران و نويسندگان افغانستان است. وي در سال1332 ش. در ولايت غور، افغانستان، به دنيا آمد. در سال 1356 تحصيل را در رشتهء «دري و انگليسي» در دارالمعلمين عالي هرات به پايان رساند. در سال 1994م. تحصيل زبان و ادبيات بلغاري را در دانشگاه صوفيه به سطح فوق ليسانس تمام كرد و در كرسي ايران شناسي اين دانشگاه به تدريس ادبيات فــارسي پـرداخت و در بلغارستان اقامت گزيد. وي پيش از آمدن به بلغارستـان، در غـور به عنوان معلـم و مـامور، و در كابـل به عنوان معاون مجله «فرهگ خلق»، ماهنامۀ وزارت فرهنگ و سپس به عنوان مدير نشرات انجمنِ نويسندگان افغانستان كار كرده است.
در اين بحث نخست به سهم مرشدان بيدل در شكل گيري و سمت يابي طبع شعري او اشاره مي کنيم و سپس مفهوم خاص زبان در شعر بيدل و مقولات بيان و خاموشي و روابط آنها را در پرتو اين ديدگاه معرفي مي نماييم. بيدل اشاره مي كند كه در نوجواني «بيخواست خود» ابياتي در ذهن او جلوه مي نمود و مي گويد ازهمان ايام به اين حقيقت پي برد كه اصلا شعر، خاص انبساط دل خود و بي نياز از قرائت به ديگران است :
تلاش معني اگر خاص انبساط خودست
چه لازم است به هر انجمن كني تكرار
غبار سرمه فغانست ليك كو تمييز
تاملي كه خموشي است منشا گفتار (1)
امروز بررسي شعر بيدل نشان مي دهد كه اين جملات مختصر بنياد اصلي فهم او را از اين هنر شگفت مي سازند و شعر وي از همان آغاز، اساس تحقيق و خودشناسي دارد، ولي بيدل در نوجواني در همسويي شعر و عرفان متردد است تا اينكه شاه ملوك، يكي از مرشدان او كه خود شاعر است و بيدل سخن او را مي ستايد، اكيداً از وي مي خواهد: «از دبستان اعتبار وجود به حرف و صوت پراگنده قانع مباش، تا ممكن است به مشق موزوني خامهء جهدي برتراش كه هيئت انساني در كمال موزوني متصور است.» (2) بيدل به فهم عميقي از عبارت رمز آميز «موزوني» مي رسد و مي بينيم كه بعداً در آراي وي ريشه هاي عميق شعر در همين راستا به جوهر باطني انسان گره مي خورد و او «شاعر فطرت» مي گردد.
نبوغ شعري بيدل مورد توجه شاه هوالّهي، مرشد ديگر او، نيز قرار مي گيرد و تشويقها مي بيند. ديدار هاي وي با شاه كابلي، هم با جلوه هايي از شعر، گرمي مي يابد. شاه كابلي در نخستين ديدار با وي، يك رباعي خود را كه چندي قبل، بيتي از آن به گونهء اسرار آميزي در ذهن بيدل خطور كرده بود مي خواند و بعدا بيدل در اين مورد مي آورد: هرگاه وجد غلبه مي كرد اين بيت بي اختيار بر زبانم مي گذشت:
از هــرچـه سـرايمت فــزوني
خود گوي چه گويمت كه چوني
و ادامه مي دهد، ناگاه در خواب به اين عبارت خطابم نمودند:
از ما با ماست هرچه گوييم
با همچو تويي ديگر چگوييم
و مي نويسد، با ديدن اين خواب هوش از سرم رفت و هر مويم از خواب برخاست و به حيرت ماند. عرض كيفيت آن حال به گفتن راست نمي آيد. (3) و همين رباعي است كه بيدل آن را هنگام ملاقات با شاه كابلي از او مي شنود و مي پرسد از كيست، او جواب مي دهد: از ماست، شبهه از چيست؟ و بيدل، بعد از اين ديدارها مي گويد كه ديگر در هر لفط (ظاهر) معني و جمال (باطن را مي ديد و با شادماني مي افزايد:
عـالـم همه يك برق تجلـي ديدم
محمل گردي نداشت ليلي ديدم (4)
آخرين وصيت شاه فاضل نيز كه با مژده و پيش بيني موفقيتهاي بيدل همراه است، دعوت بيدل براي تامل در معني چند بيتي است كه البته باز هم در راستاي تحقيق و وحدت قرار دارد و مي آموزد:
اين من ظاهر كه پنداري تويي
هست اندر توي تو از بيتويي
توي تو در ديگري آمد دفين
من فداي مرد خود بيني چنين (5)
واضحا شعر بيدل و شعر مورد عنايت مرشدان بيدل، مبتني بر مايه هاي كهن عرفاني و شعر تامل و خود شناسي است و بيدل وارسته كه «قيد همطرحي با شاعران زمان را نمي پسندد(6)» مكتب تامل و اعجاز را در شعر به اوج مي رساند.
ابزار شعر، زبان است و براي شناخت شعر بيدل، بايد ديدگاه وي در بارهء زبان را مورد پژوهش، قرار داد. در اين بررسي اصطلاحات نظير خاموشي و بيان. برتري خاموشي بر بيان و وحدت خاموشي و بيان و همچنان لفظ و معني و نسبت لفظ و معني با يكديگر و سرانجام، تعريف زبان سخن ـ خاموشي با استناد بر آثار بيدل مطرح مي گردد.
گفته اند كه زبان تبار بيدل مغولي و زبان مادري وي بنگالي بود. او زبان عربي و فارسي را در مدرسه آموخت، ولي درست در همين بحث آموزش زبانهاست كه به نحوي اشاره مي كند، زبان هر فرد غير از مجموعهء زبانهاي آشناست و با چنين اشارتي اهميت زبان فردي و ناگزيري آموزش آن را در تعيين هويت فرد، مشخص مي نمايد. به عقيدهء بيدل، زبان خاص فرد گزينه اي است فراتر از گسترهء زبان معمول:
اي كه از فهم حقايق دم زني خاموش باش
عمرها بايد كه تا يابي زبان خويش را (7)
بي ترديد مفهوم كلي زبان نيز در ديدگاه بيدل از فهم دستور شناسان متمايز است. زبان مورد نظر بيدل فراتر از سيستم صوتي و سمبوليك و هدف آن نيز گسترده تر از تفاهم اجتماعي است. زبان بيدل، آفريدگار دو عالم از جمله انسان بوده، ازلي و ابدي است؛ حقيقت و مجاز را يكسان در بر دارد. پايهء اين زبان بر عقل و يا قلم كه نخستين آفريده در مراتب آفرينش الهي قرار دارد استوار است و طبيعت آن همچون هوا و بهار جانبخش توصيف مي گردد كه با عشق و حسن يعني انگيزهء اساسي آفرينش هستي پيوند يافته است. زباني كه بيدل مي شناسد ريشه اي در حيرت سر برآورده است: زيرا، به عقيدهء او دو عالم از سخن، سخن از دل و دل از آب و گل حيرت ايجاد شده است. اين زبان صرفاً شناخت هستي را ممكن نساخته، بلكه مايهء آشنايي با عدم كه منشاء و اصل هستي است نيز محسوب مي گردد. بيدل زبان را قابل شناخت كامل و يا انكار نمي داند و آن را در آثارش از جمله در محيط اعظم بيرون از اقتدار بشري توصيف مي كند:
سخن چيست آن معني بي نشان
كه جايي خموشي است جايي بيان
به وصف سخن نيست ياراي من
مگر وصف خود، خود بگويد سخن
به انكار او هيچكس ره نبرد
مگر آنكه ختم نفس كرد و مرد (8)
اين معني بي نشان داراي رنگها و درجات مختلف وجودي براي هرچيزي است و فرق اشيا از يكديگر در جلوه هاي گوناگوني است كه سخن در هر يك از آنها دارد:
تامل به معدن، نفس در نبات
به حيوان صدا و در انسان لغات
بيدل اشارات مشخص تري نيز در انعكاس كلام الهي در اين جهان و بروز آن به عنوان سخن انساني دارد:
صدايي است پيچيده در كاينات
كه پر كرده از شوق ظرف جهات
كدامين صدا نغمه یي ساز «كُن»
همان دستگاه ظهور سخن
به اخفا حقيقت، به افشا مجاز
به تشبيه عالم به تنزيه راز
به دل آتش افكن به لب برق زن
در انديشه معني به گفتن سخن
در اين بيانها دو وجه معين در زبان مورد نظر بيدل قابل شناخت است و در آن، حقيقت و معني از سويي و مجاز و گفتار از سوي ديگر در برابر هم قرا رمي گيرند:
بيان عرصهء شوخي جلوتش
خموشي ادب محفل خلوتش
اين دو گروه به لحاظ شفافيت و تيرگي در برابر هم قرار مي گيرند، ولي با اين وجود كه ظاهرا مقولات دستهء دوم با فهم آدمي بيشتر مناسبت دارند، از ديدگاه ديگر، شدت ظهور اين عناصر امكاني همچون پرده اي از قوت حضور حقيقت ناب مي كاهد و حتي صدا، كه گاه عين سخن معرفي مي گردد، همچون نقابي جلوهء سخن را مكدر مي سازد.
از آنجا كه زبان، آفريدگار شخص گوينده و همهء هستي است و توانايي انساني نيز بنابر خاصيتهاي زبان از جهان ادني تا جهان اعلي توسعه مي يابد و «خيال» كه در اساس شعر قرار دارد، مهمترين عنصريست كه اين دو جهان را به هم ربط مي دهد.
خيال آنسوي ما و من مي رسد
كه فكرش به ذوق سخن مي رسد
سخن خاك را رنگ جان داده است
چو من خامشي را زبان داده است
البته شاعر در اين نظام، عين سخن است. بيدل به ياد آخرين ديدار خود با شاه كابلي و غايب شدن او نيز بيقراريهاي خود را به همين روال گزارش مي كند: «گاهي در كسوت عبارت معني، به جلوه مي آيم و گاهي به كيفيت معني، نقاب عبارت مي كشايم.» (9)
سخن و خـاموشي:
در نزد بيدل، بيان كه همان سويهء مجاز سخن است در همبودگي با خاموشي مطرح مي گردد. بيدل همچنان كه عدم را عدم متعارف نمي داند و اصيل تر از هستي و حتي منبع هستي معرفي مي كند. خاموشي را نيز هستي مي بخشد و نيمه و حتي اصل سخن معرفي مي كند و با سهولت مي توان جوهرهء اين انديشه را در هر واحد فكري و گفتاري وي شناخت. هركلمه اي كه بر زبان بيدل جاري مي شود در مقام معيني در اين نظام قرار مي گيرد. در كلام بيدل، خاموشي، سخن و سخن، خاموشي است و نهايتا كلام مورد نظر وي يعين بيان _ خاموشي در اين زنجيره شناختني مي گردد.
آنگونه كه گفته آمد در نظام آفرينش الهي، سخن، مجموع صوت و خاموشي و يا صورت و معني و در كل نمايندهء استعداد انساني است و وقتي سخن انساني «ضروري و به موقع»باشد در نظر بيدل خود عين خاموشي است و در وجود آن سخن مطلوب محقق مي گردد. (10)
مناسبت بيدل با اين زبان از جانبي همچون مناسبت آفريده با آفريدگار و از سويي مناسبت انسان با خويشتن خويش است كه با شور و عطش براي معرفت جويي درآميخه است. و سرانجام آنچه معمولا به عنوان زبان مي شناسيم در اين نظام صرفاً يكي از وجوه زبان كل، محسوب مي گردد و زبان هر فرد آدمي صرفا در دامنهء بيكران همين زبان و با مدد عشق و فيض الهي قابل جستجو و دريافت است.
خاموشي كه با ادب سروكار دارد، در خلوت سخن راه مي يابد، به باطن التفات دارد، مايهء جمعيت مي باشد و سرانجام، غبار زبان را از روي مطلب مي زدايد. ولي، سخن كه از قماش جلوت است، اصولا بر ظاهر تكيه دارد و لذا پريشان است. اما هنگامي مي توان مطلب را خوب ديد و درست بيان كرد كه از خودنمايي سخن پرهيز نمود:
گر زبان از شوخي اظهار وادزدد نفس
صافي آينهء مطلب عبار اندوده نيست (11)
يا:
اگر مژگان به هم بندي نباشي زين فضا غافل
كشاد چشم در آغوش دارد تنگي جا را (12)
در ديدگاه بيدل صراحت، جوهر ذاتي و ابهام جنبهء ثانوي زبان است، زيرا اعتفاد بر اين است كه زبان در كسوت عالم اعتبار، مبهم مي گردد ولي عارف مي تواند از مرز همبودي سخن و خاموشي به خلوت بيچون و چرايي راه يابد و قادر به تامل و نهايتا نظارهء حقيقت گردد. در عالم كثرت جشم باز كند و بخواند كه: به دريا همچون گوهر خلوتي در انجمن دارم.
لفظ و معنـي:
معني لفظ حيرتيم كيست رسد به فهم ما
بوي اثر نهفته را رنگ پديد كرده ايم
بحث قديمي لفظ و معني را نيز در شعر بيدل مي توان آن تنگاتنگ با بيان و خاموشي مظرح نمود. بيدل كه آفرينش الهي با «كلمه» را مبني گرفته به بحث لفظ و معني ارزش فراواني قايل است و به آن اشاره ها دارد. وي در هستي شناسي لفظ و معنا به گنجايش معني در لفظ باورمند نمي باشد. او از معني سپاهان است و با اين وجود كه اصولا هستي و بويژه آدمي را در برابر زيبايي مطلق، همچون آينه اي معرفي مي كند، اوجهايي را هم نشان مي دهد كه لفظ انساني به ارايهء آن قادر نمي باشد:
جايي كه حسن يكتا دارد نقاب غيرت
آيينه داري ما حرف كتان و ماهست (14)
از همين منظر است كه در غزلي حتي درماندگي دل را نيز با توجه به اطوار مختلف آن (15) در نمودن اسرار نشان مي دهد:
دل هم از مضمون اسرارم عبارت ساز ماند
آينه ننمود الا نقش بيرون مرا
در نظام زبانشناسي بيدل، برخلاف لفظ كه معادل عالم ظهور است، معني كه كنايتي از حقيقت مطلق است، ازلي و باقي است:
با همه نفي سخن شوخي معنا باقيست
بال و پر ريخت گل و رنگ ز پرواز نماند
بيدل در اين چنين احوالي حتي، اصل وجود سخن بشري را زماني كه همچون نظيره اي در برابر كلام الهي تصور شود، نيز برنمي تابد و او با سرزنش سخنوران را دويي آفرين مي خواند:
ز كتاب سادگي ازل كه نداشت سر خط آن و اين
به جز از اختراع سخنوران، كه شد اين قدر دويي آفرين؟
ولي بيدل، از واقعيت زندگي كه وجهي از لفظ است انكار نمي نكند و حتي بيشتر از هر عارفي به آن دلبستگي نشان مي دهد. (16)
و هنگامي كه از نظارهء عالم ملكوت به عالم ملك مي رسد، جلوهء زميني زبانشناسي خود را نشان مي دهد و ارزش لازم براي زبان و لفظ در جهت شناخت حقيقت و پيشرفت قايل مي گردد. وي دركهاي سطحي از لفظ و معني را ستمگرانه مي خواند: ساز حقيقت از دست مجاز تراشان بي اصول، كمينگاه صد محشر فرياد است و حسن معني از نگاه لفظ آشنايان بي ادراك، غبار آلود يك عالم بيداد. (17)
بيدل سخن و سبك معمول سخنوران را از اين لحاظ نيز مورد انتقاد قرار مي دهد و در رقعـات معتقد است كه اگر بر عبارت تكيه كني، معني، محتجب ساز موهوم مي شود و اگر نهال رنگين عبارت را ناديده پنداري، دچار نغمات نامفهوم مي گردي. و راهنمايي مي كند: « منصف بهار اعتدال به آن مرتبه محو قشر نگردد كه مغز رنگ تلف گيرد، و يا مغز چندان خشكي نه پسندد كه صورت قشر پذيرد. (18)
بيدل در اين راستا معتقد است كه بايد حرف دل را بي نياز از صوت و حرف در مكتب تامل پرورد. به نزاكت نغمگي رسيد و به خاموشي و «زبان لال» دست يافت:
حق اداي رموز از قلم طلب بيدل
كه حرف دل به زبانهاي لال مي گذرد
او در اين انديشه، باز هم به تامل و سخن انساني، رنگ «سادگي ازل» مي زند و به «قلم» اشاره مي كند و با نفي ظاهر حرف به لطافت معني مي رسد تا كلام ملفوظ را به كلام آفاقي ربط دهد و سخن نازك رنگ معني را از شيشهء لفظ منعكس مي سازد:
اي دانه ازين مزرع انديشه برآ
يعني ز طلسم الفت ريشه برآ
در رابطهء لفظ و معني نيز بيدل، «منصف بهار اعتدال» است و مسألهء اعتدال، محوري ترين انديشهء او را در اين بحث تشكيل مي دهد. البته، دست يابي به اعتدال، صرفا با انتخاب و تنظيم كلمات ميسر نمي گردد، بلكه نخست بطور كلي سخنور كه آشنا به عشق است به اين مقام ارزشمند مي رسد:
تحير بسكه شد صيقل گر آئينهء رازم
نكردم فرق از هم جوهر پنهان و پيدا را
يا:
مزگان نگشودم به تماشاي تعين
سير عدم و هستي بي فاصله كردم
چنين سخنوري، از ماوراي سخن و وهم و از عالم «او» كه اعتدال مطلق است دم مي زند. در غزليات بيدل فراوان به اين مايه برمي خوريم:
به بيانم آن طرف سخن بتامل آن سوي وهم و ظن
ز چه عالمم كه به من زمن نرسيد غير پيام او
و در چنين بياني، مجرد ترين معاني مجسم مي گردند و رنگ و بوي نهفته پديدار مي گردد:
معني لفظ حيرتيم كيست رسد به فهم ما
بوي اثر نهفته را رنگ پديد كرده ايم
مخاطب اين سخن، نيز بايد غافل از «او» نباشد تا با سخنور، مناسبتي پيدا كند و در محمل لفظ، طالب معني گردد:
جلوه گاه حسن معني، خلوت لفظ است و بس
طالب ليلي نشيند غافل از محمل چرا
سخنور عاشق (معني) را در خلوت لفظ درمي يابد و نخست توان ديد و شناخت محمل را كسب مي نمايد و مي داند كه بجز خلوت لفظ، جايي ديگري نمي توان براي معني جستجو نمود.
عبارت صورت بي حاصل از معني نمي باشد
به ليلي چشم وا كن گر تواني ديد محمل را
شهود، آرماني ترين، وسيله اي است كه عارف براي رسيدن به حقيقت مطلق مي طلبد و بيدل در بيان اين دقيقه نوآوريها دارد:
غبار غفلت ما را علاج نتوان كرد
پر است ديده ز ديدار و همچنان خاليست
بيان و خاموشي و لفظ و معني به نوعي در برابر هم قرار مي گيرند و سپس در استواي اعتدال به وحدت مي رسند و مفهوم مي گردند ولي طرح پر و خالي بودن همزمان نگاه با شگرد بديع تري مطرح مي شود و با همه خالي بودن ديده جوينده را از نادين و نافهميدن به مشاهده و فهم مي رساند و جلوهء ديگري از وحدت ناسازگونها را به سامان مي رساند:
زين عبارتها كه حيرت صفحهء تحرير اوست
گر نفهمي مي توان فهميد مضمون مرا
در اين ديدگاه «اصل آرزوي پيام دارد» و با «فضل» او بيدل «آيينه گري مي كند» و از سويي «بيدلان را با حضور حق گرمي صحبتي است» (20) و با چنين اتصال و آبشخور بلندي است كه جويبار سخنش توفان خيز مي گردد:
موج توفان مي زند جوي به دريا متصل
جوهر ديگر بود در دست حيدر تيغ را (بيدل)
آري اين «خجلت نواي بساط حيرت» (21) مخاطب شعرش را نيز به تامل مي كشاند و پايان سخن را به مبدا و مبناي شعر خويش. يعني تامل پيوند مي دهد و گوش مخاطب را بر مي كشد تا در مقام چشم شهود كمال يابد:
گوش كو تا به تامل نظري باز كند
كه حقيقت ز اسيران مجاز سخن است (22)
و ديگر مكتب تامل و اعجاز در سخن دور از دسترسي موزون منشان به كمال رسيده است:
مدعي درگذر از دعوي طرز بيد
سحر مشكل كه به كيفت اعجاز رسد
-----
كه اين نفس نيابي دم دگر به هوا
(1) چار عنصر، ص 117 ـ 118)
(2) چار عنصر، ص 31)
(3) چار عنصر، ص 157)
(4) چار عنصر، ص 160)
(5) چار عنصر، ص 47)
(6) چارعنصر، ص 238)
(7) چار عنصر، ص 11)
(8) محيط اعظم، صص 783 ـ 785)
(9) چار عنصر، ص 172)
(10) عرفان،ص 25)
(11) چار عنصر، ص 247)
(12) چار عنصر، صص 249 ـ251)
(13) چارعنصر
(14) چار عنصر، ص 242)
( 15) شيخ نجم الدين رازي، مرصاد العباد
(16) تعلق دو نفس ما و من غنيمت دار
(17) چار عنصر، ص 165)
(18) چار عنصر، ص 23)
(19) چار عنصر، ص 251)
(20) رباعي، سلجوقي. نقد بيدل، ص467)
(21) چار عنصر، ص 53 )
(22) چار عنصر. ص 343)
عیدِ قربان بر شما، خانواده های عزیز و دوستان مبارک باد!
![]()
![]()
![]()
لوی اختر مو مبارک شه!
علاج بوتي كه برابر پاي نبود
( شفاي هر مرض )
روزي كه به سربازان بوت نو توزيع كردند يكي از روزهاي بهار بود. شريف به بيرون قطعه پشت كاري رفته بود. وقتي كه او برگشت و به دلگي مشر مراجعه كرد، هيچ بوتي به اندازة پايش نمانده بود. بوت نمره هشت به پاي وي برابر بود؛ اما هرچه كه مانده بود نمره ده و يازده بود يا نمره شش و هفت و او مجبورشد كه بوت نمره ده را بگيرد و بپوشد.
دو – سه روز كه با بوت كلان در ميان گل و لاي اواخر زمستان به ميدان تعليم رفت؛ پشت پاي راست و بجلكهاي پاي چپش زخم شد و شاريد. پاي راستتش آن قدر درد نمي كرد كه آزارش بدهد؛ اما پاي چپش زُق زُق مي كرد و وي را تكليف مي داد. راه كه مي رفت مي لنگيد و سربازان ديگر سرش مي خنديدند و هركسي پُرزة خود را مي گفت؛ يكي صدامي كرد:
_ شريف بچيم، اسب لقه واري راه مي ري!
ديگري آهسته به گوشش مي گفت:
_ همي بهانه ره محكم بگير از تعليم ميدان خلاص استي!
و ديگري سربازان دلگئ را فرامي خواند كه
_ شريف تگماره ببين!
و به خود شريف مي گفت:
_ اُ تگمار، چطور است رقص پايت؟! عكه جان يك خيز بزن؛ عكه جان يك خيز بزن!
و وي بالأخره مجبور شد كه چاره يي بسنجد. چند بار پيش اين دلگي مشر و آن دلگي مشر مراجعه كرد؛ ولي بوت مناسبي نيافت كه بپوشد. آخر نزد داكتر رفت كه توصية او را گرفته به كمك آن از يك جز و تام ديگر قطعه، صاحب بوت مناسبي شود.
پيش داكتر بسيار بير و بار بود. در قطعه همين يك داكتر بود كه وقت سر خاريدن را نداشت. وي نو مقرر شده بود و چم و خم كارها را مي گفتند كه تا هنوز ياد نگرفته است.
شريف نوبت گرفت و بسيار عجله داشت كه زود خلاص شود و برود پشت كار خود. آن روز وي نوبتچي اتاق بود و بايد آن را مرتب مي كرد. سربازان ديگر هم عجله داشتند و معلوم مي شد كه داكتر صاحب هم عجله دارد ؛ چون مريض هنوز به اتاقش نه درآمده، نسخه به دستش داده مي شد و ديگر خير و خلاص.
شريف را رفقايش تقريباً پيش داكتر تيله كردند و يكي آهسته بيخ گوشش گفت:
_ پيش برو عكه جان!
وي با عصبانيت روي گشتاند؛ اما وقت نبود و جايش نبود كه جواب " عكه جان! " گفتن او را بدهد. دهنش را بازكرد و گفت:
_ بوتهايم كلان است؛ بوت چپم … .
گپ به دهنش يخ بست و داكترصاحب نسخة حاضر و آماده را به دستش داد و او كه خواست توضيح بيشتري بدهد تا به خود بجنبد، ديد كه به اثر فشار مريضان ديگر از اتاق كشيده شده است.
كاغذ را به نفر مؤطف دواخانه نشان داد كه ببيند چه نوشته شده. مثل همه نسخه هاي ديگر آن روز يك نوع دواي پودري كه در آب انداخته شده سه بار در روز غَر غَره مي شود توصيه شده بود.
دوا را گرفت و لتگيده لنگيده راه افتاد در حالي كه فكر مي كرد كه اين پودر در كوچك ساختن بوتهايش چگونه اعجاز خواهد كرد.
كابل - 1362 خورشيدي
به نام خداوند جان و خرد کزو برتر اندیشه برنگذرد
با درود فراوان به عزیزانی که این صفحه را می خوانند لازم می بینم که مختصری دربارهء نویسنده به عرض برسانم تا پیش درآمدی باشد برای آشنایی و پیوندی صمیمانه و استوار:
گل احمد نظری آریانا در ماه دلو
1329 هجری خورشیدی در محل بردرانیهای شهر هرات دیده به جهان گشود. پس از آموزشهای نخستین در مکتب عبدالواسع جبلی و متوسطه و لیسه در دارالمعلمین هرات، تحصیلات عالی خود را در سال 1353 در رشتهء زبان و ادبیات دری دانشکدهء ادبیات و علوم بشری دانشگاه کابل به پایان رساند و به حیث استاد زبان و ادبیات در موسسهء عالی تربیهء معلم هرات به کار آغاز کرد. سپس به کار حرفوی در رسانه های گروهی پرداخت و بعد از مدت کوتاهی کار اداری، مسئولیت بخش داستان نویسی انجمن نویسنده گان افغانستان را در سال 1370 بر عهده گرفت. پس از سقوط کابل به دست طالبان و توقف فعالیتهای انجمن، ناگزیر به ترک وظیفهء رسمی و اشتغال در موسسات غیر دولتی و ملل متحد شد.نظری آریانا از سال
1345 خورشیدی به ذوق آزمایی در زمینه های نویسنده گی و ژورنالیزم پرداخته نوشته ها و آثارش از همان آوان نوجوانی در مطبوعات محلی هرات و بعداً کابل به چاپ رسیده و برخی از داستانهای وی در خارج کشور نیز چاپ، ترجمه و منتشر شده است.داستان نویسی،ادبیات کودکان و نوجوانان، جستجو و کاوش در فرهنگ مردم و گردآوری لغات و مصطلحات و ضرب المثلها در ولایت هرات و پیرامون آن؛ و بررسی های اجتماعی-فرهنگی از عرصه های مورد علاقهء همیشه گی این نویسنده است و گاهی به ترجمهء آثار ادبی وغیره نیز دست می یازد
.آریانا از معدود نویسنده گان شناخته شدهء کشور است که به هردو زبان ملی افغانستان
(پشتو و دری) می نویسد و آثار چاپ شده و ناچاپ فراوانی دارد که از شمار آنها تا کنون این کتاب ها منتشر شده:خفاشان
(مجموعه یی از داستانهای کوتاه)یادداشتهای زیر تصویر
(مجموعه یی از داستانهای کوتاه)چراغ سبز
(مجموعه یی از داستانهای کوتاه)مور، زوی او سرکاری آسونه
[مادر، فرزند و اسبهای سرکاری] مجموعه یی ازداستانهای کوتاه به زبان پشتوداپینو وات
[جادهء افیون] ترجمه به زبان پشتودلیکوال کار
[کار نویسنده] ترجمه به زبان پشتوحمید و ماهیگیران
(ترجمهء داستانی برای نوجوانان)ملکهء برفها
(ترجمهء مجموعه داستانی برای کودکان و نوجوانان)